با تو می گویم و از خود می پرسم؛
چرا هیچ از حج باز گشتهای ، پیغام تو را برای ما نمی آورد؟
چرا مردم وقتی به هم می رسند، نمیپرسند: تازگیها از آقا چه خبر؟
چرا روزنامههای خبر از تو نمینویسند؟
چرا دیگر جمعهها کسی در دروازه شهر به انتظارت نمیایستد؟
چرا هیچکس برای آمدنت نذر نمیکند؟
چرا دعاهایمان هم از نام تو خالی شده است؟
چرا بودنت را باور نکردهایم؟
چرا وقتی به شهر ما میآیی، آمدنت را حس نمیکنیم؟
چرا نیامدنت را با بودن یکی میگیریم؟
چرا چشمهایمان چنان آلوده گناه شد که شایستگی دیدارت را از کف دادیم؟
چرا زبانهایمان چنان با دروغ پیوند خورد که دیگر نتوانستیم با تو هم سخن شویم؟
چرا دلهامان آنقدر سخت و سنگی است که نام تو هیچ لرزهای بر آن نمیاندازد؟
چرا شرمندهی نگاهت از همین نزدیکیها نیستم؟
چرا همراه نسیم، بوی خوش تو را حس نمیکنیم؟
چرا صدای گامهای تو را که نزدیک میشوی را نمیشنویم؟
چرا برای زودتر آمدنت دعا نمیکنیم؟
چرا طلوعت را تمنا نمیکنیم؟
چرا ما قدرناشناسان فراموشت کردهایم؟
***********************
چه شد ای دوست که ما جا ماندیم؟
از تو و از غم تو واماندیم
چه شد ای گمشده اما پیدا
کز حضورت همگی جا ماندیم؟
***********************
ای خدا!
غیبت او شده بیحد و حساب
شیعیانش همه اندر طلب جرعهی آب
تو ز دریای کرم لطفی کنو او را برسان
به دعای طلب منتظران منجی ما را برسان