آشنایی با برترین مرد جهان!

پیامک انتظار ...

(1)

این پیامک ها

در حوالی تو پرواز می کنند

یعنی دور تو می گردند

می گردند

چرخ می خورند

باز می ایند

باز می گردند

(2)

این پیامک

مبعوث شدة

عصر سه شنبه است

با رسالتی از

سلام و صلوات

(3)

گوشی همراه من

آنتن نمی دهد

این جا نشسته ام

آخر سرسپردگی ست

(4)

سال

هزارو

سیصدو

هشتادو...

خورشیدی که هنوز پشت ابر است

(5)

می ترسم

از روزی که

دنیا برایم بایستد

هولناک تر است

روزی که بایستم برای دنیا

بی تو

بی انتظار

بی پیامک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/28ساعت 6:58 PM  توسط امير  | 

يا حسين

یا حسین


 چه زشت می گویند زشت سیرتان،که عزای شما ساخته دست امروزیان پس از شماست. یا نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که دیروزیان پیش از شما نیز بر شما می گریستند؛ یا حسین.

عزای شما مقیاس زمان نمی شناسد.آنقدر جانکاه و دردناک بود که صدای شیون کودکانتان نه تنها به گوش ما رسید، که این صدا، تاریخ را به عقب طی کرد تا جایی که جدتان رسول الله (صلی الله علیه و آله) نیز برایتان گریستند؛ یا حسین

و من سوگند می خورم به نامتان، اگر همه لشکریان منکر شما پشت به پشت، صف به صف، نفر به نفر در مقابلم بایستند جز این نباشم که سیاه پوشتان خواهم بودیا حسین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 7:45 PM  توسط امير  | 

تو در حجاب چرایی؟

تو در حجاب چرایی؟  خدا کند که بیایی

نشان راه ! کجایی..  خدا کند که بیایی

تو مکه ای و منایی – تو مروه ای و صفایی

چراغ باغ خدایی ... خدا کند که بیایی

 تو زمزم ای و فراتی – تو زندگی و حیاتی

تو فصل رویش  مایی! .. خدا کند که بیایی

من از فراق چه گویم تو را ز داغ چه گویم

تو آشنای بلایی .. خدا کند که بیایی

ببین به چهره ی زردم  سرود چشمه ی دردم

تو مرهم ای و شفایی .. خدا کند که بیایی

تو آرزو و نیازم  تو قبله ای و نمازم

امام آینه هایی .... خدا کند که بیایی

تو بدری و تو حنین ای  تو داغ دار حسین ای

تو انتقام خدایی  .... خدا کند که بیایی

شکسته بال سرورت دوای درد ظهورت

تویی که اصل دوایی ... خدا کند که بیایی
شعر از حسن جلایر

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/01ساعت 0:44 AM  توسط امير  | 

به مناسبت فرارسيدن نيمه شعبان

بار ديگر، چرخ گردون در گردش خويش به نيمه‌ي شعبان معظّم رسيده است؛ ايّام ميلاد فرخنده‌ي مولاي هستي و امام عصر عجَّل الله فرجه ؛ روزهاي بزرگداشت عظمت و جايگاه آن حضرت.
اين ارتباط و تعلّق چه چيزي را در ذهن ما تداعي مي كند؟
براي شماري از ما، فرصتي است تا حدّاقل يك نوبت در سال، به ياد مولايمان باشيم و وجود و حضورش را به خاطر بياوريم...
گروهي را نيز هنگام شعله بركشيدنِ آتش حسرت است در دل؛ آن ها كه همواره شب و روز، چشم به ظهور آقايشان بوده اند؛ ليكن ديگر بار... روز ميلادش را در غيبت او جشن مي گيرند.
شايد براي كساني هم نقطه‌ي عطفي باشد بر چهار فصل سعي و تلاش در جهت گسترش نام و ياد محبوب؛ يك سال زيستن در سايه‌ي مرحمت مولا، دل بستن به خشنودي او و هم آهنگ شدن با خواسته‌هايش، پرهيز از موجبات سرشكستگي و دل آزردگي وي... و به عشق او، پي كسب و كار رفتن و در راه او هزينه كردن...
مي‌توان اين روز را مبدأ تاريخ قرار داد و مثلاً آغاز سال مهدوي ناميد... و همه ساله، در چنين روزي، دوازده ماه عملكرد شخصي و اجتماعي خويش را محاسبه و كمّ و كيف زحمات و تلاش‌ها را ارزيابي كرد و از خود پرسيد: آيا به عنوان يك منتظر به وظايف خويش عمل كرده‌ام يا خير؟
زنهار!... مباد كه هياهو و قيل و قال زندگاني روزمره ما را سرگرم كند؛ چنان كه براي حضورش در متن زندگي‌مان، سهمي قائل نباشيم!
اگر ارزشها و باورهاي ذهني شخصي موجب گرديده است كه خدمت كردن به او را در شأن خود نبينيم و از حضور در مجامعي كه به آن بزرگوار تعلّق دارد و به نام او ترتيب مي‌يابد، خود داري كنيم،
اگر پرداختن به فعّاليّت‌هاي مهدوي را امري سليقه‌اي بينگاريم و به شماري كه به آن تمايل دارند واگذاريم و خود به دنبال علايق شخصي خويش رويم...
در هر صورت، هر نوع بي‌توجّهي به نعمت وجود امام عليه السّلام، غفلت از وظايف شيعه بودن است و صد البته دور ماندن از محور ولايت، خطر سلب نعمت و بيم استبدال به غير را به دنبال خواهد داشت و اين همان است كه در مقام دعا، ايمني از آن را از خداوند طلب مي‌كنيم:
«و لا تَسْتَبْدِلْ بِنا غَيْرَنا، فَإنَّ اسْتِبْدالَكَ بِنا غَيْرَنا عَلَيْكَ يَسيرٌ و هُوَ عَلَيْنا كَبير.»1
«(پروردگارا) گروه ديگري را (به عنوان شيعيان و ياران مهدي عليه السّلام) جاي گزين ما نكن كه اين تبديل و تعويض - اگر چه براي تو آسان است - بر ما سنگين و گران خواهد بود!»


برگرفته از كتاب «مهربا‌ن‌ترين پدر»
1.مفاتيح الجنان، بخشي از دعا براي امام زمان عليه السّلام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 0:0 AM  توسط امير  | 

فاطمیه

جمادی که می رسد انگار مشعل ها آماده می شوند، تازيانه ها را در کدامين صنعت گاه به سان شمشير تيز می کنند نمی دانم.

صدا از کجاست؟"ريسمان، يکي ريسمان آورد"... جواب می رسد... "خيالت راحت ريسمان، از زمان بدر و خيبر و حنين آماده کرده ايم"

 

خلاصه شهر شلوغ است، دوست من. قرار است خانه ای را آتش بزنند. و قرار است اميری را با ريسمان ببرند تا بيعت به اختيار گزيند. قرار است بانوی عالم را شهيد کنند و بعد بگويند: خودش بود که از دنيا رفت...

 

خلاصه تدارکی برپاست، تدارکی بزرگ تر از تدارک شب عيد من و تو. در اين ميان عده ای قرار است آماده شوند تا از خانه حمايت کنند. آماده ای؟
آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 9:34 PM  توسط امير  | 

بهترين زمان زندگي انسان!

بهترين زمان زندگي انسان!

اگر بخواهيد از بهترين لحظات زندگي خود براي كسي تعريف كنيد، چه مي‌گوييد؟

زمان به مدرسه رفتن و يا قبول شدن در دانشگاه؟ لحظه‌ي ازدواج و يا صاحب فرزند شدنتان؟ و يا ...

به تازگي مطلبي خواندم كه مرا به شگفت واداشت. اصلاً با خواندن اين مطلب، تازه معني لحظات باارزش را متوجه شدم.

مي‌گويند در هر سال شبي‌ست كه ارزش لحظات آن برتر از هزار ماه است. قرآن در آن نازل شده و بهترين شب سال است، و آن را شب قدر ناميده‌اند.

اما مطلبي كه مرا به شگفت واداشت اين نبود؛ مي‌دانستم خواندن قرآن، دعا و طلب استغفار در اين شب، بسيار باارزش است، اما نمي‌دانستم كه برتر از اين اعمال هم كاري وجود دارد.

به تازگي اين مطلب را از رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌وآله خواندم كه: افضل العبادة انتظار الفرج؛ برترين عبادت انتظار فرج است.

در كتاب مكيال المكارم مي‌خوانيم كه يكي از مصاديق انتظار فرج، دعا براي امام زمانمان است.

بهترين لحظات، لحظات شب قدر است، برترين عبادت هم انتظار فرج است؛ اگر در برترين لحظات، برترين عبادت را در حق برترين فرد عالم انجام دهيم چه خواهد شد؟

آيا اين زمان بهترين زمان زندگي انسان نخواهد بود؟

بياييم در زيباترين لحظات سال با برترين فرد عالم سخن بگوييم، با او درد دل كنيم، حاجت خود را از او بخواهيم و براي سلامتي و ظهورش دعا كنيم تا بهترين لحظات زندگي خود را رقم زده باشيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 1:48 AM  توسط امير  | 

گفتگو!

با تو می گویم و از خود می پرسم؛

چرا هیچ از حج باز گشته‌ای ، پیغام تو را برای ما نمی آورد؟

چرا مردم وقتی به هم می رسند، نمی‌پرسند: تازگی‌ها از آقا چه خبر؟

چرا روزنامه‌های خبر از تو نمی‌نویسند؟

چرا دیگر جمعه‌ها کسی در دروازه شهر به انتظارت نمی‌ایستد؟

چرا هیچ‌کس برای آمدنت نذر نمی‌کند؟

چرا دعاهایمان هم از نام تو خالی شده است؟

چرا بودنت را باور نکرده‌ایم؟

چرا وقتی به شهر ما می‌آیی، آمدنت را حس نمی‌کنیم؟

چرا نیامدنت را با بودن یکی می‌گیریم؟

چرا چشمهایمان چنان آلوده گناه شد که شایستگی دیدارت را از کف دادیم؟

چرا زبانهایمان چنان با دروغ پیوند خورد که دیگر نتوانستیم با تو هم سخن شویم؟

چرا دلهامان آنقدر سخت و سنگی است که نام تو هیچ لرزه‌ای بر آن نمی‌اندازد؟

چرا شرمنده‌ی نگاهت از همین نزدیکی‌ها نیستم؟

چرا همراه نسیم، بوی خوش تو را حس نمی‌کنیم؟

چرا صدای گامهای تو را که نزدیک می‌شوی را نمی‌شنویم؟

چرا برای زودتر آمدنت دعا نمی‌کنیم؟

چرا طلوعت را تمنا نمی­کنیم؟

چرا ما قدرناشناسان فراموشت کرده­ایم؟

 ***********************

چه شد ای دوست که ما جا ماندیم؟

از تو و از غم تو واماندیم

چه شد ای گم­شده اما پیدا

کز حضورت همگی جا ماندیم؟

 ***********************

ای خدا!

غیبت او شده بی­حد و حساب

شیعیانش همه اندر طلب جرعه­ی آب

تو ز دریای کرم لطفی کنو او را برسان

به دعای طلب منتظران منجی ما را برسان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/22ساعت 6:47 PM  توسط امير  | 

مهدي (ع) هم‌نوا با ناله‌هاي علي (ع)

 

يا علي!

خم می‌شوی و آسمان نيز با تو خم می‌شود زیر سنگینی این بار امانت؛

دستان رسول اللّه را می‌بینی که به سمت تو دراز شده‌اند؛ اشک امانت را می‌بُرد. بغضی که در گلو پنهان کرده بودی، در هم می‌شکند و صدای هق هق‌ات شانه‌های ملکوت را به لرزه درمی‌آورد.

دستان رسول اللّه است که به سمت تو دراز شده‌اند و تو شرمگین، فاطمه را به دستان او می‌سپاری و صورت بر خاک می‌گذاری و قطره قطره اشکت، سینه خاک را نمناک می‌کند. ماه در چشمان بی‌قرار تو کبود می‌نماید، از آن دقیقه‌ای که صورت فاطمه‌ات را کبود به نظاره نشستی.

*******************

انگار از كوچه‌ پس كوچه‌هاي شهر خودمان نيز صداي ناله‌اي به گوش مي‌رسد! چقدر آشناست اين صدا! به گمان صداي مولايمان مهديست كه اينگونه در فراغ مادرش مي‌نالد؛ يا صاحب الزمان! ديگر تو ناله نزن، كه طاقت شنيدن آه تو را نداريم! مي‌شنويم كه مي‌گويي:

در حیرتم چرا صدای مرا نمی‌شنوید! چرا به یاریم نمی‌آئید؟ چرا غمی از دلم برنمی‌دارید؟ آیا کسی نیست فریاد غریبی‌ام را اجابت کند؟ دوستی ندارم که برایم دعا کند؟ غمخوار و مونسی نیست که تسلایم دهد؟

ناله‌های مادرم، گریه‌های شبانه‌اش، بیماری و غربتش دلم را آتش می‌زند. مظلومیت پدرم، دستان بسته‌اش، ریسمان گردنش، چادر خاک آلود مادرم دلم را خون کرده.

گاه غنچه نشکفته‌اش برایم قصه می‌گوید. قصه نه بل از غصه‌ها می‌گوید. از فراق باغبان و تنهایی گل‌هایش، از پژمردگی‌شان، از بی‌کسی‌شان از زیادی دشمنانشان از حق پایمال شده‌شان، از جفای به تنها دخترشان و خانه‌نشینی همسرش! از اینکه چگونه وصیت پیامبر خدا فراموش شده!  بستن دستان ابرمرد روزگار و خانه‌نشینی اش، کشتن همسر جوانش! او که راضیه بود و مرضیه، پدرش او را اُمّ‌اَبیها می‌گفت. خدایش در وصفش گفته بود: «ان الله یرضا لرضا فاطمه و یغضب لغضبها». او را که حامل چنین مقام عظمایی بود غریبانه و ظالمانه کشتند. به چه جرمی کشتند؟ بِاَیّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ به کدامین گناه او را کشتند؟ به گناه دفاع از ولایت؟ حمایت از امیرالمؤمنین، از امام زمانش؟

مادرم آنروز از امام زمانش علی ابن ابیطالب دفاع کرد او که دختر نبی بود، و همسر وصی، به فرموده پدر گرامیش از امام خود حمایت نمود. اما کور دلان را که دیگر فهمی نمانده بود آنان مادر جوانم را به بهانه حمایت از شوهرش کشتند و غنچه ناشکفته‌اش را خشکاندند.

لحظه‌ای نیست که برای غربتش گریان نباشم، ساعتی نیست که اذن ظهورم را تمنا نکنم. می‌آیم، و قاتلین مادرم را قصاص می‌کنم. اما شما هم به خدا بر این مهم دعا کنید، طاقتها به پایان رسیده، صورت نیلی مادرم، پهلوی شکسته‌اش تاب و توانم را برده است. برایم دعا کنید. برایم دعا کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/27ساعت 1:57 PM  توسط امير  | 

مردم ايران از بهائيت متنفرند!

از آن‌جا كه بهائيان ايران را مهد امرالله مي‌دانند، يكي از بزرگترين آرزوهايشان، رسميت يافتن در اين كشور است؛ از آن سو مردم ايران، از بهائيت و تشكيلات مرموز آن به شدت متنفرند، و اين تنفر تاريخي و ريشه‌دار، دو دليل اصلي دارد:

1ـ عقيده‌ي به مهدويت كه آرمان بزرگ جامعه‌ي شيعه و نيز مسلمانان و حتي بسياري از مردم جهان است، با ادعاي نابجا و دروغين باب (ميرزا علي محمد شيرازي) مورد توهين و تحقير قرار گرفت. به اين صورت كه شيعيان در انتظار ظهور موعودي جهاني‌اند كه دنيايي را كه از ظلم و ستم آكنده است، از عدل و داد پر كند، و يكي از بزرگترين خيانت‌هاي بابيه را آن مي‌دانند كه آن جوانك شيرازي (ميرزا علي محمد شيرازي)، با ادعايي دروغين، نخست خود را باب امام زمان ناميد و گروهي از مسلمانان را به اين وسيله با نام دوستي امام زمان فريب داد. و سپس خود را امام زمان پنداشت و سرانجام هم توبه كرد و از تمامي ادعاهايش دست شست. اما پيروان بي‌خبر و ناآگاه او، به نام دوستي حضرت مهدي و آماده كردن زمينه‌ي ظهور آن حضرت، سه جنگ بزرگ داخلي در ايران به راه انداختند و به اين ترتيب لطمه‌اي اساسي به مردم و مملكت وارد آوردند.

2ـ عقيده‌ي به خاتميت رسول اكرم كه با دعوي دروغين باب و بهاء (ميرزا حسين علي نوري) ـ اين دو رهبر بهائيان ـ مورد خدشه قرار گرفت، و هر چند هم باب و هم بهاءالله، در آثار خويش به اصل خاتميت پيامبر اكرم پاي فشرده‌اند، اما در همان حال با نسخ ديانت جاودانه اسلام، موجبات خشم و نفرت مسلمانان را فراهم آوردند.

به خاطر اين دو مطلب، و نيز سوابق سياه و سوء سياسي و اجتماعي، مردم ايران پيوسته سران و نيز تشكيلات بهائي را وابسته به بيگانگان مي‌شناسند و از آن سو افراد آگاه به نوشته‌هاي سران و مبلغان بهائي، نوشته‌هاي آنان را در ادعاهايشان، پر از دروغ و تناقض‌گويي يافتند.

البته بايد اين نكته را به عرض برسانيم كه اكثريت بهائيان به خاطر دلبستگي به آئين خود، چشم و گوش از اين حقايق تلخ برمي‌بندند و حاضر نيستند آگاهانه و با چشم باز، درباره‌ي سران و پيشوايانشان تحقيق تتبّع بيشتري به عمل آورند، تا از تناقضات و خلاف‌گويي‌هاي پيامبران خويش آگاه شوند.

و اكنون ما دوستداران اسلام و پيام رحمت الهي، در راستاي اداي عهد و پيماني كه با پيامبر خويش در غديرخم بسته‌ايم؛ يعني اعتقاد به امامت و جانشني امير غدير و يازده فرزندش، تا روز رستاخير، خواهيم ايستاد و بر طبق دستور آن بزرگوار، اين پيام هدايت و حيات معنوي را به ديگران خواهيم رساند. پس دست‌هايمان را به نشانه‌ي پايمردي به آسمان بلند مي‌كنيم و از خداي مهربان، تعجيل در فرج يگانه وارث غدير، حضرت حجة بن الحسن العسكري عليه‌السلام را تمنا مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/13ساعت 4:28 AM  توسط امير  | 

چقدر ساده‌ايم ما!

چقدر ساده‌ايم ما، چقدر ساده‌ايم؛

همينقدر كه تقويم را به خاطر داريم، يعني تاريخ؛

همينكه زير لب هي تكرار مي‌كنيم باران  باران  باران؛ يعني باران؛

همينكه گفتيم شب‌بو، شقايق، نرگس، نسترن، نيلوفر؛ همينكه اينها را گفتيم، يعني بهار، يعني باغ.

پس روح باغ كجاست؟! روح بهار كو؟! روح ذكر كو؟! روح باغ كو؟! پس باغبان روح كجاست؟!

چقدر ساده‌ايم ما!!!

العجل عزيز زهرا العجل بقية الله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/11ساعت 4:9 PM  توسط امير  |